در پستهای قبلی، صحبت از این بود که «راز»های این عالَم، هیچ و هرگز برای عقلِ بشر فاش نمیشود؛ و اگر برای کسی، کم یا بیش فاش شود، از راهی به جز عقلِ استدلالیست. خدا و جهانِ پس از مرگ، یک راز هستند؛ یعنی نه میتوان با مَحَک و معیار عقلِ استدلالی، اثباتشان کرد و نه میتوان ردشان کرد. و همهی عیبِ بسیاری از فیلسوفانِ...
بیت بالا نیز در ادامه و تأییدِ ابیاتیست که در پستِ قبلی آمده است. همهی مشکل و معضلِ فیلسوفانی که میخواهند رازها را با عقلِ استدلالی بیابند و مثلن خدا را اثباتِ عقلی یا ردِ عقلی کنند، این است: آنان غافلند که جنسِ «راز»، از جنسِ دیگریست.
منظور از «راز» در این ابیات، mystery است نه secret راز در معنای mystery، چیزیست که ذهن بشر، توانایی درکش را هیچ و هرگز و برای همیشه، ندارد؛ مانند خدا یا معنای زندهگی. بحث این نیست که خدا هست یا نیست. بحث این نیست که زندهگی معنا دارد یا ندارد. ممکن است برای کسی، معنا داشته باشد؛ اما این «معنا»، از راهی به جز «عقلِ...
ما آدمها اغلب، از کودکیمان دور شدهایم. کودک، حیران است؛ کنجکاو است؛ جستوجوگر است؛ همه چیز برایش حیرتآور است؛ و هنوز به چیزی «عادت» نکرده است. و ما بزرگترها، اغلب، وارونهایم: «عادت» را به جای «حیرت» نشاندهایم!
بیت زیر، از منظر و زاویهیی خاص، کاربرد دارد. منظور این است که نمیتوان به «رفتهها و رفتگان»، از هر زاویه و منظری، اینجور نگاه کرد که «رفتند و در زمان غیر اکنون میزیستند». اما از جهتی و منظری، میتوان گفت. تفسیر و جهت و منظرش، با شما بزرگواران:
رمانها و شعرها و ترانهها و فیلمهای عاشقانه، یا هیچ کدام از جنبههای واقعی زندهگی را در بر نمیگیرند، یا خیلی کم به آن میپردازند. کدام رمانی را خواندهاید که... ادامه در تلگرام: https://telegram.me/masnavi_Adamha
ما آدمها همواره، و همه، در زندان هستیم. و زندانها، انواع گوناگون دارند: زندانِ آهنینِ فیزیکی و بیرونی؛ زندانِ عشق؛ زندان نفرت؛ زندانِ بیخیالی؛ زندانِ پول؛ زندانِ بیپولی؛ زندان روح؛ زندانِ جهان؛ زندان غم؛ زندان تن (که ظاهرن مولوی از این سه زندان سخن گفته است)؛ و ... و بنده، در این بیت، سخن از زندانی دیگر گفتهام:...