بیتهایی که در اینجا از کتاب «مثنوی آدمها» آوردهام٬ نقدی بر شخصیتِ امنیتجویانه و شوهرطلبانهی بسیاری از دختران در ایران است. اینکه چرا بسیاری از دخترانِ ایرانی در ایران٬ اینگونهاند٬ بحثیست جداگانه که باید در جای خودش به آن پرداخته شود. در این بیتها٬ من فقط به خودِ موضوع پرداختهام و آن را نقد کردهام و نه به ریشههای آن:
یک طـــــــرف٬ دختر؛ فقط شوهرطلب! حق بــرایـــش هست کمتر از حلب!
حق چه باشـــــــد نزد او؟ شوهــر بُوَد! گوش او بــــر حــق و باطــل٬ کـر بُوَد!
او امـــان و امـــنـیـت را طــــالــب است مردِ امن او٬ بدش هم٬ جالب است!
مرد٬ اخلاقاش چه باشد؟ نیست غم! خانهاش امن است؟ باشــد مغـتنم! (۱)
و درد اینجاست که دخترانِ ما٬ خودآگاه یا ناخودآگاه٬ برای این رفتار و شخصیتِشان دلیلتراشی هم میکنند و با کارکرد و رفتارشان فریاد میزنند که:
امـنـیـت بـر اهــلـیـت٬ اولیتـر است! مردِ امن من٬ فدایاش؛ یک نر است!!
مـــن فـــدای ســیــلــــی پُـــر مـــهر او! بــنــدهی فــرمــانِ اویام؛ مــو بـه مـو! (۲)
پ.ن:
۱) مثنوی آدمها٬ سید هادی جعفری٬ نشر آشیان٬ ص ۱۰۸
۲) همآن
در کتاب «مثنوی آدمها» دربارهی «فیض و دانش و حکمت» و پیوندش با «فضل و فضیلت و انسانیت»٬ اینگونه آمده است:
فیض٬ همــــواره٬ نشـــانِ فضل نیست
فیض٬ بی فضل ار بُوَد٬ جز هزل نیست (۱)
سخن بر سر این است که اگر آدمها صد فیض و دو صد دانش و فن و فلسفه بدانند اما فضل و فضیلت و انسانیتی در آنها نباشد٬ آن فیض و دانش و فلسفه و فنشان هیچ و هرگز فضیلتی ندارد. به سخن دیگر٬ نه چوناین است که هر کسی دارای فیضیست٬ دارای فضل و فضیلت نیز خواهد بود. و البته٬ از آن سو٬ درست است: هر کسی که فضل و فضیلی دارد٬ بیگمان٬ دارای فیض نیز هست؛ چرا که فضل و فضیلت و اخلاق و خوببودن٬ خود٬ فیضی بس بزرگ است:
هر فضیلت٬ فیض حق باشد مدام
نیست هر فیضی فضیلت؛ والسلام
دین (۲) و شریعت نیز فیضیست که بسیاری از آن برخوردارند؛ اما و دو صد اما٬ دین و شریعتِ بی فضل و فضیلت و اخلاق٬ پشیزی ارزش ندارد:
فیض دین٬ فیض است؛ اما٬ ایبسا
فضل نـَبوَد اینچنــیــن فیضـی تو را (۳)
پ.ن:
۱) مثنوی آدمها٬ هادی جعفری٬ نشر آشیان٬ ص۱۴۲
۲) مرادم از دین٬ در اینجا٬ شریعت است. و صد البته اگر اخلاق را بخش بزرگی از دین٬ و یا همهی دین بدانیم٬ بحث٬ گونهای دیگر میشود و بهگونهای دیگر پیش میرود.
۳) همآن٬ ص ۱۴۳