مصاحبهی دانشگاه تهران:
مصاحبهی دانشگاه تهران، مانند آزمونِ کتبیش، استاندارد و متعادل و
خوب بود. آقای دکتر محمود خاتمی، این انسانِ فرهیخته و خوشبرخورد، در همآن گام نخستِ ورودم به اتاق، خیلی گرم، خوشآمد گفتند و بی هیچ درنگی دربارهی
کارهای پژوهشیم پرسیدند. آقای دکتر قوامصفری، مدیر و همآهنگکننده بودند و بر مصاحبه نظارت میکردند. آقای دکتر محمدرضا بهشتی، نام و نام خانوادگی را در برگهیی نوشتند و مهربانانه یکی دو پرسش دربارهی پایاننامهام کردند. ایشان وقتی نام و نام خانوادگی را پرسیدند (و من عرض کردم «سید هادی جعفری امان آبادی»)، خیلی گرم و صمیمی دربارهی «امان آباد» کنجکاو شدند و پرسیدند کجاست. و من توضیح دادم. آقای دکتر طالبزاده، خیلی آرام و آهسته و متین، پرسشی دربارهی
وجود رابط و رابطی کردند و یک متن عربی جلو گذاشتند تا بخوانم و ترجمه کنم. و
سرکار خانم دکتر کوکب نیز متن انگلیسی جلو گذاشتند تا بخوانم و ترجمه کنم. بحث و گفتوگویی نیز میان من و دکتر قوامصفری (دربارهی متن عربی که خواندم) پیش آمد که خیلی متین و مهربانانه برخورد کردند و من نیز حرفشان را پذیرفتم.
دربارهی کارهای پژوهشیم جناب دکتر خاتمی خودشان کارهای پژوهشیم را (که با آنها از پیش، آشنایی داشتند) مطرح کردند و سراغشان را از من گرفتند... . کتابم دربارهی افلاطون به عنوان تألیفِ امتیازآور پذیرفته شد اما مقاله، پذیرفته نشد. آقای دکتر بهشتی گفتند که مقاله، طبق قانون، باید در مجلهی پژوهشی چاپ شده باشد نه در مجلهی تخصصی. کتابِ شعرم را نیز بنا بر درخواستِ دکتر خاتمی، عرضه کردم (البته فقط دفتر دوم را). ایشان به اساتیدِ گرامی گفتند که اگر موافقید، نگاهی به کتاب بیندازید و دربارهاش نظر بدهید. کتاب، در دستِ اساتید، چرخی سه، چهار دقیقهیی خورد (!) و دوباره به دستِ دکتر خاتمی رسید ... و سرانجام، آقای خاتمی به من گفتند که رأیگیری شد و اکثریتِ اساتید، کتاب شعر را [که بسیاری از مضمونهای آن، کم و بیش فلسفیست] به عنوانِ کتابِ فلسفی نپذیرفتند!
در مجموع، برخوردِ اساتید فرهیختهی دانشگاه تهران، بزرگوارانه و پخته و درخور نام و جایگاهِشان بود. مصاحبه نیز خوب و شسته و رفته و نه چندان طولانی بود. از همهی بزرگواران و اساتیدِ این دانشگاه، سپاس فراوان دارم.
البته دو انتقاد نیز دارم؛ که در بخش چهارم خواهم گفت.
یک نکتهیی را پیش از اینکه بخواهم یکی یکی دربارهی مصاحبههای دانشگاهها بنویسم، باید به صورت کلی بگویم تا ناچار نباشم در بیان جزئیات، نام استادی را ببرم و کسی را دلگیر کنم:
برخی استادها کارها و حرفهاشان هیچ و هرگز در خور یک استاد، بلکه در خور یک انسان نبود! ... یکی از استادها در میانهی مصاحبه، و در وسط پاسخ به پرسشَش، به گوشی همراهَش پاسخ میداد و تا 5 دقیقه، هماینجوری صحبت میکرد و انگار نه انگار من دارم با او حرف میزنم! و من مجبور بودم مخاطبَم را استادِ دیگری قرار بدهم. یکی از استادان دیگر، در دانشگاهِ دیگر، وسطِ مصاحبه، و درست روبهروی چشمِ مصاحبهشونده، غذا میخورد! آنهم با سر و صدای فراوانِ لب و دهان و ...!! ... بگذارم و بگذرم و بیش از این نگویم. فقط امیدوارم مسئولان، یک فکری برای این موضوع بکنند. مصاحبهشوندهها انسان هستند و حرمت دارند. باید مسئولانِ آموزش عالی و دانشگاهها، تذکری عملی و بسیار جدی و پیگیرانه به دانشگاهها بدهند تا سالهای دیگر، اینجور کارهای ناپسند، و البته نه چندان زیاد، رخ ندهد.
آزمونِ مستقل دانشگاهِ تهران:
این دانشگاه، یک روز پیش از مصاحبه، از دعوتشدگانِ به مصاحبه، آزمونِ کتبی گرفت. آزمون، آزمونِ خوبی بود. تستی نبود اما تشریحیَش نیز جنبهی حفظی و کلیشهیی نداشت. دو آزمونِ دو ساعته گرفتند: نخستین آزمون، متنی عربی بود دربارهی امکانِ ذاتی و استعدادی و فقری. نیازی نبود ترجمه کنیم. فقط باید متن را میخواندیم و بر پایهی فهممان از متن، به دو پرسش، (به زبان فارسی) پاسخ میدادیم. دومین آزمون، متنی انگلیسی بود دربارهی برهانِ آنسلم. این را نیز باید فقط میخواندیم و بر پایهی فهممان از متن، به دو پرسش پاسخ میدادیم. البته این شیوه، جنبهی منفی نیز دارد؛ و آن اینکه شاید در تصحیح برگه، کمی سلیقهیی برخورد شود؛ و یا خدایینکرده، به برگهیی از برگهها (که گمان میکنم حدود 20 تا 25 برگه بود)، به هر علت و انگیزهیی، عنایتِ بیشتری شود.
در بخش سوم، به مصاحبهی دانشگاه تهران میپردازم.
ادامه دارد