چهرههای محبوب، بیشترشان، محبوبیتخواهاند. حاضرند هرکاری بکنند تا از چشم دوستدارانشان نیفتند. رفتار آنان بیش از اینکه ریشه در درون داشته باشد، ریشه در بیرون دارد. آنچه برایشان مهم است، محبوبشدن و محبوبماندن است. از اینروست که بیشترشان فریبکارند؛ و البته، فریبا. اما فریبکاری و فریبندگی و فسونگریشان، نه چندان به علت خودپرستی و پستیشان، بلکه بیشتر برای محبوبشدنشان است. آنان دوست دارند که همواره محبوب باشند و محبوب بمانند. مردم نیز از آنجا که گرایش به چهرههای محبوب دارند، و از آنجا که بس ساده و بسی سادهبیناند، زود دل به میدهند و در بندِ فریبنده و دام ِ فریبای آنها میافتند. و آنگاه که به بند و دامشان افتادند، دیگر نگاهشان به حق و باطل نیست. آنان به نام ِ «حقجویی»، سخت از محبوبِ خویش پشتیبانی میکنند، چرا که او را دوست دارند و با این کار، ناخودآگاه، از خودشان پشتیبانی میکنند. و محبوبها نیز در این میان و میانه، گاهی سخت فریبایی میکنند و گاهی سخت فریبندگی میکنند و گاهی سخت مظلومنمایی. چندان بیراه نیست که بسیاری از چهرههای مظلوم، محبوب نیز هستند!
محبوبها، محبوبیتشان بیشتر، ریشه در بیرون دارد تا در درون؛ اما نکتهی باریک اینجاست که چنان ماهرانه و هوشمندانه رفتار میکنند که گویی رفتارشان، بازتابِ درونشان است. آنان در بیشترِ رفتارهایشان، هم فریبکارند و هم فریبا. برای همین است که بیش از اینکه نزد فرهیختگان و آگاهان، محبوب باشند، نزد مردم ساده و سادهبین محبوباند. برای همین است که این فریبندگیها و فریباییها و محبوبشدنها، در میان مردمانی که از فرهنگِ چندان بالایی برخوردار نیستند، بسی بیشتر است.
چهرههای محبوب، تواناییشان به پشتوانهی پشتیبانی ِ شیفتگانشان است. شیفتگان اگر پشتشان نباشند، شل میشوند و ناتوان. چهرههای محبوب، تواناییشان تا جاییست که برایشان هورا بکشند. و در میانهی آنهمه هورا، اگر چندین و چند هیولا به جنگشان بیایند، نقابِ نمادین ِ «مظلومنمایی» به چهره میزنند و تیز و چابک، پشتِ آن پنهان میشوند.
البته بودهاند و هستند چهرههای محبوبی که در درون، پست و پلیدند اما همچنان نزد مردم، محبوب! رمز محبوبیتِ آنان، در دو چیز بوده است: هوشمندی، فریبایی. اینان نبض مردم دستشان است و میدانند کجا و کی و چه اندازه سخن بگویند تا مردم خوششان بیاید.
چهرههای منفور، اما، همهیشان، چهرههایی کم یا بیش بیمارند. چهرههای منفور نیز همچون چهرههای محبوب، فریبکارند، اما، نخست اینکه فریبا نیستند؛ دوم اینکه چندان باهوش نیستند، و سوم اینکه فریبکاریشان تنها و تنها از سرِ پستی و پلیدیست نه برای محبوبشدن. آنچه برای آنان مهم است، خودپرستیها و منفعتهای شخصیست. آنان از آنجا که هم همواره خودخواه و خودپرست هستند، هم کمهوشاند، و هم هیچ و هرگز فریبا نیستند، نزد مردم، نه محبوب، بلکه منفورند.
چهرههای منفور نیز همچون محبوبها، توانا هستند اما تواناییشان ریشه در زر و زور و تزویر و پستی و پلیدی دارد. و نکتهی باریک اینجاست که هماینان، هنگام ِ شکست در هنگامهها و ستیزها و ستیزهها، زود قافیه را میبازند و پسروی میکنند، چرا که آنان وارونهی ظاهرِ توانایشان، باطن ِ حقیری دارند. میتوان چنین گفت که انسانهای منفور، در واقع و بهراستی، توانا نیستند. توانایی آنان به پشتوانهی زر و زور و تزویرشان است.
چهرههای مقبول، چهرههایی هستند از گونهای دیگر. رفتار آنان، بیشتر، ریشه در درون دارد تا بیرون. آنان در اندیشهها و باورهای خویش چندان نگاه نمیکنند که دیگران چه میگویند تا رفتار و گفتارشان را با آنان هماهنگ کنند. چهرههای مقبول، نزد دوست و دشمن و فرهیخته و عامی، پذیرفتهشده هستند. دوستانشان بیش از اینکه دوستشان داشته باشند، قبولشان دارند؛ و دشمنانشان با اینکه هرگز دوستشان ندارند، اما نمیتوانند توانایی و هنر و بزریشان را نبینند و نپذیرند. هنر آنان در این است که همواره سخت تلاش میکنند و همیشه بر روی پای خود میایستند. چهرههای مقبول، چندان محبوب نیستند اما هرگز منفور نیز نیستند. چهرههای مقبول، کمتر فریب میدهند و فسونگری میکنند و چندان فریبا هم نیستند. کامیابیهایشان نه به علت زورگویی و فریبکاری و پستیست، و نه برای محبوبشدن است. چهرههای مقبول، بیشتر بر بنیادِ درونشان سخن میگویند و رفتار میکنند و چندان نگاه نمیکنند که مردم و دوستدارانشان خوششان میآید یا بدشان میآید. چهرههای مقبول، هرگز مظلومنمایی نمیکنند. کسی که روی پای خود میایستد و چشم به دیگران ندارد، چه نیازی به نقابِ مظلومنمایی دارد؟! همهی دغدغهی آنان این است که کارشان و تلاششان را بکنند؛ چه در این روند، محبوب بشوند، چه نشوند. و کم پیش میآید که محبوب بشوند چرا که گاهی کارهایی میکنند که مردم، چندان خوششان نمیآید. آنان به باورها و اندیشههای خود عمل میکنند.
و اما چند نکته:
۱) مردمانی که از فرهنگ و آگاهی و شعور چندان بالایی برخوردار نیستند، به چهرههای محبوب، بیشتر گرایش دارند تا به چهرههای مقبول. هرچه آدمها آگاهتر باشند، بیشتر به سمت و سوی مقبولها میروند. به سخن دیگر، گرایش انسانهای نادان و ناتوان، بیش از همه، به انسانهای محبوب است.
۲) بسی سخت است که هم مقبول بود و هم محبوب، اما نشدنی نیست.
۳) بسیاری از محبوبها یا مقبولها، چهبسا کمکم به چهرههای منفور دگرگون شوند. در این میان، محبوبها در سنجش با مقبولها دگرگونپذیرترند.
۴) بسیاری از جنایتکاران، پیش از جنایتکارشدن، محبوب بودهاند. از اینروست که شاید بتوان گفت که چهرههای محبوب، استعداد جنایتکارشدن را بیشتر دارند تا چهرههای مقبول.
۵) این سه گروه، دربرگیرندهی همهی انسانها نیستند. میتوان گفت که بخش بزرگی از آدمها، یکی از این سه گروه هستند.
۶) چهرههای محبوب را باید، بیش از همه، با دیدهی تردید نگریست (بهویژه در میان مردمی که چندان آگاهی و فرهنگ بالایی ندارند). محبوبها و محبوبیتطلبها، بیشترشان، مشکوکاند. و البته کم پیش میآید که کسی محبوب باشد و مقبول.
۷) این سه ویژگی در آدمها، نسبیست.
بسیاری از مردم ایران، آنگاه که با اختلافی روبهرو میشوند، عادت کردهاند از کسی پشتیبانی کنند که قدرتِ کمتری دارد. گویی در نهان ناخودآگاهِ بسیاری از ایرانیان، مظلومدوستی، بسی بیشتر از حقدوستی لانه کرده است. (و صد البته، این مظلومدوستی ِ خویش را حقدوستی میدانند) لایههای درونی ِ روان ِ بسیاری از ایرانیها، دفاع از ناتوان است و نه دفاع از توانا یا دفاع از حق. به سخن دیگر، «دفاع از حق»، پوششی است بر «دفاع از ناتوان». گویی در نهان ناخودآگاهشان جا افتاده است که جنس قدرت، جنس پلیدی و ستم است. از آن سو نیز گویی پذیرفته اند که همواره حق با کسی است که قدرت ندارد. مردم ایران، کم و بیش، مردمانی هستند سخت دلسوز و بسیار مهربان و پشتیبان ناتوانان. و به سخنی سنجیدهتر، نگاه و توجهِ ویژهی بسیاری از مردم ایران، به ناتوانهاست؛ چه حق با ناتوانها باشد و چه حق با تواناها.
این ویژگی، البته، خود، ریشه در ناتوانی دارد. یعنی آدمهایی که در اختلافها و درگیریها، جدای از حق و باطل، به سمت و سوی ناتوانها گرایش دارند، بیگمان، خود نیز ناتواناند. و بهتر است اینگونه بگوییم که انسانهای ناتوان، دفاع از ناتوان را همان دفاع از حق میدانند!
نخبهکشیهای ما ایرانیان نیز ریشه در همین ویژگی دارد. ملتی که بهراستی توانا و قدرتمند است، قدرِ نخبههای توانای خویش را میداند. ملتی که به راستی توانا و قدرتمند است، نخبههای توانای خویش را با همهی خوبیها و بدیهای ارزشی و اخلاقیشان، میپذیرد و قدرشان را میداند و بر صدرشان مینشاند. اما ملت و مردمی که ناتوان است، نمیتواند انسانهای قدرتمند را تحمل کند. ملت و مردمی که ناتوان است، انگار وقتی کسی به قدرت میرسد، تاب نمیآورد و میکوشد از هر راهی، او را از تختِ قدرت به زیر بیاورد. البته میتوان پذیرفت که خیلیها چون حسود هستند، اینگونهاند. این درست است. حسادت نیز گاهی هزار فتنه میآفریند؛ اما نخست اینکه حسادت نیز ریشه در ناتوانی دارد؛ دوم اینکه جدای از حسادت، و از دیدی دیگر، میتوان گفت که بسیاری از ایرانیها چون خودشان قدرت و توانایی را نچشیدهاند و همواره در زندگی فردی و سیاسی و اجتماعی، ناتوان بودهاند، از ناتوان دفاع میکنند و در ناخودآگاه خویش دفاع از ناتوان را همان دفاع از حق میپندارند.
از نشانههای عقبماندگی ِ کم یا بیش ِ ایرانیان نیز همین ویژگیست. هرگاه کسی آمد و خواست تکانی به جامعهی خوابزدهی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ما بدهد، ناکام ماند و کنار زده شد. گویی مردم ایران به ضعف و ناتوانی و کمتوانی و کمپولی و درویشی و زهد، خو کردهاند. گویی قدرت و اقتدار و پول و پست و مقام و سرمایه و سرمایهداری، سرتاپا و یکسره، باطل است و ناحق.
بد نیست از این دید، بار دیگر به رقابتِ انتخاباتی هاشمی و احمدینژاد بنگریم. [البته هیچ و هرگز بر آن نیستم که بگویم ایندو، سزاوار ریاست هستند یا نیستند. بحث، بحث توصیفی و آسیبشناسانه است.] در ضمیر ناخودآگاه و حتا خودآگاهِ بسیاری از مردم این بود که هاشمی، نخستین یا دومین قدرتِ سیاسی را در کشور دارد، یکی از قدرتهای نخستِ اقتصادی کشور است، سرمایهدار و پولدار است، ... و احمدینژاد، در ساختِ قدرت، چندان کارهای نیست، بیپول و بیسرمایه است، خاکی و مردمی و سادهزیست است، و ... بهراستی داستان همین است. مردم ما میل به ناتوانان دارند و ضد توانایان و قدرتمنداناند. و نمیدانم از چه زمانی ذهنیتِ بسیاری از مردم ما ذهنیتی ضد قدرت شد. شاید این از آن باشد که قدرت در ایران، بیشتر، در دستِ زورگویان و ستمگران بوده است؛ اما این نیز هست که این ذهنیت، ریشه در ناتوانی ِ خودِ صاحبِ این ذهنیت دارد. بسیاری از ایرانیها کم و بیش میل به ناتوانها و مظلومها دارند. در هر دعوا و درگیری، گویی حق با آن کسیست که کتک میخورد. برای همین است که مظلومنمایی در میان بسیاری از مردم، رواج دارد.
نمونهای از فوتبال بیاورم. وقتی علی دایی فلان خطا را میکند، همهی رسانهها چنان به او میتازند که انگار جنایتی کرده است که هیچ کس نکرده است! چرا؟! چون علی دایی قدرت دارد؛ پول دارد؛ اقتدار دارد؛ اراده دارد؛ حق خودش را خودش یا به کمکِ لابیهایی که دارد، میگیرد؛ مظلومنمایی نمیکند؛ و درست یا نادرست، برای حق خودش میجنگد. اما خداداد عزیزی چندان اینگونه نیست؛ یعنی قدرت و اقتدار و سرمایهی علی دایی را ندارد؛ لابیهای نیرومند او را ندارد و زورش بسی کمتر از اوست؛ و گاهی مظلومنمایی میکند. خداداد، بیش از آنکه اقتدار داشته باشد، خیلی تلاش میکند که خود را مقتدر نشان بدهد (به خلافِ علی دایی، که سرشتاش اقتدار است). برای همین است که وقتی با خبرنگاری درگیر میشود و با ده یارِ غارِ خویش به خبرنگار حمله میکند، و وقتی دادگاه او را محکوم میکند، خیلیها، حتا بسیاری از خبرنگاران به حمایت از او برمیخیزند. اما همین کاری که عزیزی کرد، اگر دایی میکرد، در رسانهها و مطبوعات و افکار عمومی تا اعداماش پیش میرفتند! چرا؟! چون دایی قدرتِ بالایی دارد. و گویی هرکس قدرتِ بالاتری دارد، ناحقتر است و باطلتر.
باز میگویم که هرگز بحث بر سرِ حق و باطل نیست. هرگز بحث بر سرِ حق یا ناحقبودن ِ دایی و خداداد و هاشمی و احمدینژاد نیست. چهبسا کسی قدرت داشته باشد و ناحق باشد. بحث من، بحثِ آسیبشناسیست. بحث این است که بسیاری از ایرانیها انگار خوکردهاند به اینکه هرکس قدرتِ بیشتری دارد، ناحقتر است.
و اما نکته ی پایانی:
نمیگویم همهی ایرانیها اینگونهاند. تا آنجا که دیدهام و تا آنجا که در تاریخ خواندهام، میتوانم بگویم که بسیاری از ایرانیها اینگونه هستند.