یک طرف٬ با ناتوانان٬ تنــدخوست! با «توانـا»٬ نـاتـوانتــر از کدوست!
دستِ او٬ بـــر ناتـــوان آیــد فرود! روبــهروی قلــدران٬ گــویــــد درود!
با فــراتــر از خــودش ماننـدِ موش! با فروتر٬ میزند سیلـی به گوش!
قصدِ شاهنشه٬ همه٬ فــردوس بود لیک٬ خط سیــر او٬ یک قوس بود
خواست شهری را سازد نیک و پاک با کسانی خوب و شاهی تابناک
او فرازی خواست؛ فرجــاماش٬ فرود! «از قضا٬ سرکنگبین٬ صفرا فزود!»