خوشا به حالِ شکستخوردگانی که شکستِشان لغزشنما و درسآموز است؛ و بدا به حالِ پیروزمندانی که پیروزیشان بادکنکی و تهیست!
شکست در اجرای روش درست٬ برای رسیدن به هدفی درست٬ میتواند خود٬ پیروزی باشد؛ و پیروزی در اجرای روش نادرست٬ برای رسیدن به هدفی نادرست٬ پیشاپیش٬ خود٬ یک شکستِ بزرگ است.
و شکستِ پیروزمندانه کجا و پیروزیِ شکسته کجا؟!...
بزرگانِ دین و ادب و تاریخ٬ همواره گفتهاند که کوچککردنِ دیگران٬ خود٬ نشانهی کوچکبودن است. کسی که بزرگ و بزرگمنش است٬ نیازی به کوچککردنِ دیگران ندارد. او٬ خود٬ بزرگ است و والا. کوچککردن٬ از آنِ کسیست که خود را کوچک میبیند و میداند؛ برای هماین است که دیگران را کوچک میشمارد و کوچک میکند تا خودش را به گونهای ساختگی٬ بزرگ کند.
چندی پیش٬ دوستی از دوستان٬ که در زمانِ جنگ٬ بسیجی بود٬ خاطرهای پرنکته از جنگ برایام تعریف کرد که شنیدناش خالی از لطف نیست:
یکبار٬ در جنگ با عراق٬ در یک عملیاتِ کم و کوتاه٬ وقتی اسیری را گرفتیم و فرصت داشتیم تا او را به عقب ببریم٬ اندکی از بسیجیها وسائل شخصیاش را گرفتند و آزارش دادند و کمی کتکاش زدند. من و چند تن از دوستان٬ فریاد زدیم و آنها را از این کارها بازداشتیم. آنها در اثباتِ درستی کارشان گفتند: «خودش راضیست!!». ما نیز بیدرنگ گفتیم: «آخر پدر جان؛ این بندهی خدا الان از روی اجبار٬ هرچی از او بخواهید٬ به شما میدهد. نکنید این کارها را. این بندهی خدا اگرچه دشمن است و باید در جایاش با او جنگید٬ اما الان در بندِ ماست. او انسان است؛ و انسان٬ اگرچه در بند و اسیر باشد٬ حقوقی دارد.»
آری؛ در زمانِ جنگ و در میانهی جنگ و خون و شهادت نیز بسیار بودند رزمندگانی که این حرفها را میزدند و اینگونه از حق و حقوق دشمنشان نیز سخن میگفتند. آفرین بر این رزمندگان...