بوسه‌ گرگ

گرگی ... بوسه‌ای ... با همه ... و ... بر همه (از من / درباره‌ی هر آنچه که در من / می‌گذرد)

بوسه‌ گرگ

گرگی ... بوسه‌ای ... با همه ... و ... بر همه (از من / درباره‌ی هر آنچه که در من / می‌گذرد)

آدم‌ها عقل‌شان به چشم‌شان است

آدم‌ها عقل‌شان به چشم‌شان است. تا دکترا نگرفته‌ای، هرچه بگویی، به هیچ می‌گیرند؛ و هنگامی‌که دکترا بگیری، سخن پوچ‌ات را همه‌چیز می‌دانند. آدم‌ها عقل‌شان به چشم‌شان است. تا کتابی ننوشته‌ای، نوشته‌های‌ات را نیم‌نگاهی هم نمی‌اندازند؛ و هنگامی که همان نوشته‌ها، کتاب می‌شوند، هاژ و واژ می‌مانند و با چشمانی درشت می‌گویند: «وه که شگفتا نوشته‌ای‌ست!». آدم‌ها تا خانه و ماشین 50 میلیونی و پول و اسکناس نداری، حقیرانه حقیرت می‌پندارند؛ و هنگامی‌که به پولی و مالی و خانه و ماشینی می‌رسی، بزرگ‌ات می‌پندارند و گرامی‌ات می‌دارند. آدم‌ها، همین‌اند. آدم‌ها، از یک دید، پست‌اند و مست! آدم‌ها را چندان نمی‌توان دگرگون کرد. خود، باید کاری کرد کارستان!

تندروی در میانه‌روی!

گاه می‌بینم که برخی، هنگام و بی‌هنگام، چنان بر شیپور «میانه‌روی» می‌دمند که گوش هر آدم تندرو را کر می‌کنند! انگار می‌توان و می‌شود در جاده‌ی «میانه‌روی» نیز تند و باشتاب حرکت کرد! انگار می‌توان و می‌شود در «میانه‌روی» نیز بس تندرو بود! و چنین کسی را باید چه نامید؟! تندرو یا میانه‌رو؟!...