هر چه زور میزنم و تلاش میکنم که «خودفروشی» را بفهمم٬ بدبختانه یا خوشبختانه٬ نمیتوانم بفهمم! من سکوت را میفهمم؛ ترس را میفهمم؛ محافظهکاری را میفهمم؛ سیاستورزی را میفهمم؛ کوتاهآمدن را میفهمم؛ مدارا را میفهمم؛ سیاسینبودن را میفهمم؛ هوادار این و آن خط و جناحبودن را میفهمم؛ یکسویهنگری را میفهمم. من چهبسا برخی یا بسیاری از این مفهومها را نپذیرم و یا نپسندم٬ ولی٬ میفهمم آنها را. اما و دو صد اما٬ من نمیفهمم که چگونه برخی آدمها٬ خودفروشی میکنند!! چگونه برخی آدمها قلمفروشی میکنند؟!! چگونه برخی آدمها چنان خودفروشی میکنند که روز روشن را شب مینامند و شبِ تاریک را روز میخوانند؟!! من آنقدر از این آدمها در خشم و در شگفتم که شرم دارم حتا نامشان را در اینجا بیاورم و صفحهی نت را آلوده کنم. اما این بیچارگان باید بدانند که روز رسوایی٬ چندان دیر و دور نیست.
خدایا به تو پناه می برم از دنیا پرستی و معامله ی کثیف که در برابر بهایی اندک ، خود را بفروشم.
تمام چیزهایی که ذکر کردی همه به جبون و زبون بودن روحشون بر می گرده و دقیقا به همین خاطر و برای ترسشان گاهی به سیاست و یک سویه نگری و گاهی به مدارا و کوتاه آمدن و گاهی سکوت و محافظه کاری و گاهی هم به خودفروشی تن در می دهند. اصلا دیگه خودی براشون وجود نداره. شخصیت درونی ای قائل نیستند که خودفروشی براشون مفهوم پیدا کنه. همه چیز تابع زمان می شه و منافع شخصی