«راست» و «دروغ»، از دیدِ مولوی، ذات و سرشتی جدای از یکدیگر دارند. موجی که سخن ِ راست، در دل و جان ِ انسان میسازد، هرگز یکسان نیست با موجی که سخن ِ دروغ میسازد. یعنی راست و دروغ، جدای از جنبهی اخلاقیشان، جنبهی واقعی هم دارند: سخن ِ راست، دل را آرامش میدهد؛ و سخن ِ دروغ، آرامش از دل میزداید.
چون طمأنین است صدق و با فروغ
دل نیــارامـــد بـه گفتــار ِ دروغ (۱)
از آنجا که گفتار ِ راست، آرامش و طمأنینه به دل انسان میدهد و هزار روشنی و فروغ دارد، گفتار ِ دروغ، بیگمان، آرامش را از دل میگیرد. به سخن دیگر، «راست» اگر آرامشزاست، «دروغ»؛ بیگمان، آرامشزداست. مولوی، آنگاه نمونهای میآورد و مثالی میزند:
«کذب»، چون خس باشد و «دل»، چون دهان
خــس نـگـــــردد در دهــــان هـــرگــــــز نـهــان
مولوی، کذب و دروغ را تشبیه به خس و خار و خاشاک، و دل را تشبیه به دهان کرده است. دهان، اگر خس و خاری در آن افتد، زود میفهمد؛ چرا که:
تا در او باشــد، زبانـی میزند
تا بدآنـَش از دهان، بیرون کند
خار اگر در دهان باشد، آنقدر زبان به تب و تاب میافتد تا سرانجام، آن خار را از دهان بیرون میکند. دروغ نیز اینگونه است. دروغ، همچون خار ِ ناپیداییست در دل، که دیر یا زود، پیدا میشود. به سخن ِ دیگر، از دیدِ مولوی، دروغ، هرگز برای همیشه پنهان نمیماند. و همهی سخن مولوی این است که سرشت و ذاتِ دروغ، اینگونه است. از دیدِ مولوی، دروغگو، بخواهد یا نخواهد، دیر یا زود، نقابِ سفیدش از سیمای سیاهاش بر خواهد افتاد.
پاورقی:
۱) مثنوی معنوی، دفتر ششم، ۲۵۷۶
تیر 1388