مقالاتِ آقای اکبر گنجی دربارهی قرآن و وحی و دین و خدا و پیامبر بزرگوار اسلام، بازتابِ زیادی در این سو و آن سو داشته است و بسیاری، به نقدِ مقالاتاش پرداختهاند. من دربارهی اینکه گنجی و منتقداناش چه میگویند، و یا انگیزهیشان چیست، قضاوتی نمیکنم. نگاه و نقدِ من، در اینجا، نگاه و نقدی شکلی و از جنسِ «چگونگی» است، و نه محتوایی و از جنسِ «چیستی». درستی یا نادرستی سخنِ نویسنده و منتقداناش، و خدمت یا خیانتِ آنان، موضوعیست کاملاً خارج از بحثِ شکلی و اخلاقی ِاین نوشته. از دیدی دیگر، سخن ما، در اینجا، دربارهی روش ِاخلاقی ِ بحث و گفتگوست. این بحث، بحثی کلی و دربارهی هر نویسنده و هر منتقدیست، و هرگز نباید آن را آلوده به انگیزههای سیاسی کرد! آموزهی این نوشتار، آموزهایست فقط و فقط دربارهی «روش».
نخست دربارهی گنجی:
گنجی ـ خائن باشد یا خادم ـ در مقالاتاش فقط و فقط از دلیل و برهان، وام گرفته است (چه در دلیلآوریاش، مغالطهگری کرده باشد، و چه فیلسوفی). اکبر گنجی، البته، با اینکه تلاش میکند سخناش استدلالی باشد ــ و در این تلاشاش، جدای از درستی و نادرستی استدلالهایاش، کم یا بیش، کامیاب بوده است ــ اما آنچه که بیش از هر چیز ممکن است به سخناش آسیب برساند، شتابزدگی و کوتاهنویسی و گذرانویسیاش است؛ که ممکن است آفتِ قلمِ نویسنده شود. و این، البته، شاید بیش از هر چیز، ریشه در خصلتاش دارد. گنجی، اصولاً فردیست که در همهی بخشهای زندگیاش، چه در زندگی شخصیاش (تا آنجا که من شنیدهام) و چه در زندگی سیاسی و اجتماعی و فکریاش، گاهی کم و گاهی بیش، همواره بهشتاب دویده است. و کسی که میدود، معمولاً، درنگ، کمتر میکند. و این، صد البته، میتواند آفتِ یک نویسنده باشد. بایستهی فلسفیدنِ ِ فیلسوف، درنگ و آهستگیست. اما این نیز گفتنیست که شتابزدگی گنجی ـ و هر نویسندهی دیگری ـ لزوماً و حتماًً خطای او را در پی ندارد. یعنی نه چنین است که اگر نویسندهای شتابزدگی کند، ضرورتاً خطا خواهد کرد. رابطهی «شتابزدگی» و «خطا»، رابطهای امکانیست. پس هیچ منتقدی حق ندارد در مقامِ نقدِ محتوایی یک نوشته، و در مقام استدلالآوردن، صحبت از شتابزدگیِ نویسنده (آنهم بهگونهای تحقیرآمیز!!) کند. منتقدی که میخواهد استدلالِ یک نوشته را با استدلال، باطل کند، هرگز حق ندارد پا را سر ِ سوزنی، فراتر از استدلال بگذارد؛ بهویژه اگر نویسندهی نوشته، فقط و فقط استدلال آورده باشد. منتقدی که در جایگاهِ نقدِ محتوایی و استدلالی نشسته است و «شتابزدگی» نویسنده را هم به میان ِ بحثاش میکشد، (آنهم با تعبیری تحقیرآمیز!)، درست مثلِ دوندهایست که در مقامِ دویدن، دوپینک میکند. چون همانطور که دوپینک، دونده را زودتر به خط پایان میرساند، به میانکشیدنِ «شتابزدگی» (آنهم به شکلِ تحقیرآمیز) نیز منتقد را چه بسا زودتر به مقصد برساند و برخی مخاطبان را تحت تأثیر قرار دهد.
برخی از منتقدانِ گنجی، اشکالِ دیگری بر او گرفتهاند؛ و آن، جوابندادنِ نویسنده، به نقدِ منتقدان است. اما باید گفت که جوابدادن یا ندادن، یک انتخاب است. نویسنده را هیچ اجباری نیست که جواب بدهد یا ندهد. او حرفاش را باید بزند. دیگران هم حرفِ خود را باید بزنند؛ و خواننده، خود، میداند و میفهمد و داوری میکند. نویسنده، مسؤول یا نمایندهی مردم نیست که باید پاسخ بدهد. بله؛ منتقد، دوست دارد پاسخ ِ نقدش را بشنود، اما نویسنده، تابع ِ دوستداشتن ِ این و آن نیست. او به هر دلیل یا علتی، پاسخ نمیدهد. شاید بر آن است که نقدهای منتقدان، نقد نیست. شاید بر آن است که پاسخِ نقدها را در همان نوشتهی خود، داده است. شاید هنوز منتقدی را نیافته است که هموزنِ او باشد. ممکن است پنجاه نفر نقد بنویسند؛ او نمیتواند که به همهی تکتکِ پنجاه نفر، پاسخ بدهد. و صد شایدِ دیگر. اینها مهم نیست. مهم این است که نویسنده، فقط و فقط جامهی استدلال بر تنِ سخناش کرده است؛ بدون ِ ذرهای تهمت و نسبتدادنِ اخلاقی و تحقیر؛ و منتقد نیز باید در نقدش فقط و فقط چنین باشد و چنین کند.
و اما دربارهی منتقداناش:
تا آنجا که من دیدهام، بیشتر منتقداناش، در رویارویی با او، کم یا بیش، زبانشان زهرآگین و تند و تحقیرآمیز بوده است. برخی از منتقدان، تعبیرها و واژههایی که به او نسبت میدهند، چندان بهداشتی نیست. به این تعبیرها دقت کنین: پریشانگو، بازیگر، فریبکار (کسی که دارد هم مؤمنان را بیایمان میکند، هم دلِ مؤمنان را به دست میآورد!)، لیبرالنما، مبتدی، قرآننافهم، سطحینویس، بولتننویس، نادان، مسلطنبودن به فلسفه، شلختهنویس، ژورنالیست (به معنای منفیاش)، و از اینگونه تعبیرها. نمیگویم این تعبیرها دربارهی گنجی مصداق دارد یا ندارد. میتواند کسی در جای دیگر یا مقامی غیر از مقامِ پاسخگویی استدلالی، این تعبیرها را بهکار بگیرد. حرفی نیست؛ بهکار بگیرد. اما بهکاربردن این تعبیرها، در مقام پاسخگویی استدلالی، آنهم به کسی که فقط استدلالگونه (قوی یا ضعیف) حرف میزند، اصلاً و ابداً درست نیست. تکرار میکنم: بهکارگیری از این تعبیرها، 1. در مقامِ پاسخگویی استدلالی، 2. آنهم به کسی که فقط استدلالگونه (قوی یا ضعیف) حرف میزند، اصلاً و ابداً درست نیست. اینجور نسبتدادن، ممکن است تأثیرِ کاذب بر مخاطبان بگذارد. یعنی اینگونه نسبت دادن، همانا همان دوپینگکردن است. درست و منطقی و زیبا آن است که منتقدان بزرگوار، بدون کوچکترین نسبتِ اخلاقی، فقط و فقط استدلال کنند و بس؛ و یا دست کم، اگر خیلی تحملشان کم است، ادبِِ بحث نگه دارند و همان تعبیرها را بهگونهای بهداشتی بهکار ببرند. اینکه برخی از منتقدانِ عزیز بگویند «گنجی، در موضوع معاد، دستهگل به آب داده است»، خیلی فرق درد تا اینکه بگویند «گنجی، در موضوع معاد، خطا کرده است». به تعبیر ِ خودمانی: «بنشین» با «بتمرگ» خیلی فرق دارد. تعبیر «دستهگل به آب دادن»، تعبیریست دوپینگی، که باعث میشود برخی از خوانندگان، بهگونهای کاذب، جذبِ سخن ِ منتقد بشوند. من نمیفهمم مانندکردنِ گنجی به سلمانرشدی، چه وجهِ علمی و اخلاقی و شرعی دارد؟! اگر گنجی در نوشتهاش نکتهای تاریخی را به اشتباه آورده، چه جای آن است که این اشتباه را با صدگونه تحقیر و تشبیه و صدگونه تعبیرِ نامناسب اصلاح کنیم؟! آخر چرا نباید دلیلها یا مغالطههای گنجی را یکی یکی و فقط و فقط با دلیلهای قویتر، روشنتر و واضحتر، بدونِ هیچگونه نسبتدادنهای نامناسب، پاسخ بگوییم؟! آیا ادبِ بحث، چنین حکم نمیکند؟!
در پایان، باز تأکید میکنم که من ممکن است با بسیاری از ادعاهای آقای گنجی، مخالف یا موافق باشم، اما اخلاقِ بحث و گفتگو مرا واداشت تا نکتههایی را بگویم که منتقدانِ عزیز، چندان بدان پایبند نبودهاند. و این نبود مگر دغدغهی این سخنِ پیشوای شیعیان در بنده که «انظر إلی ما قال؛ و لاتنظر إلی من قال». و جالب است که اینروزها و شبها، از آنِ ِ همین امام و پیشواییست که عاشقاناش در سوگاش نشستهاند. پس چه زیباست که در حرف و سخن و نقد و استدلالمان، این سخن ِ جاودانهاش را آویزهی گوشمان کنیم و اینگونه، پاساش بداریم.
منتقدانِ عزیز! اگر گنجی گام در میدانِ دایرهوارِ انحراف نهاده است، آیا شما با اینگونه نقدهایتان، کمکی به علم و دین کردهاید؟!! منتقدانِ بزرگوار! بیایید و (نه کلی و سربسته، بلکه) یکییکی و دانهدانه و ذرهذره ادعاهای گنجی را نقدِ دقیق و علمی کنید تا اینگونه، عقلِ عاقلانِ مؤمن و ایمانِ مؤمنانِ عاقل، هیچ آسیبی نبیند. بدانید و بدانیم که آسیبِ حقیقی، بیش و پیش از اینکه از انحرافِ علمی و فلسفی باشد، از انحرافِ اخلاقیست.
بهمن 1388
